تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


مهمان  

پسر دایی و زندایی امروز مهمانمون بودند 
پسر پسر دایی رو گفتم چیکار میکنی درس میخونی ؟
گفت نه هنرستان رو که تموم کردم یه مغازه زدم و تابلو ال ای دی و روان درست میکنم و دانشگاهم نرفتم 
گفتم خوب کاری کردی بچسب به کارت که دانشگاه خبری نیست 

ادامه مطلب  

خاطرات  

تازه اومدم خونه منتظرم...
هی میخوام به یه طریقی بفهمم زندایی اینا کی از کربلا میان اما به بن بست میخورم....
خدا کنه فردا صبح یا غروب بیان بعد مامان بعد ازظهر بگه همه میخوان برن اونجا مام بریم

ادامه مطلب  

آبان95  

سلام
این روزا روزهای خوبیه به نظرم
شکر خدا حال همه مون خوبه. خان عمو و زن عمو و آجی تسی هم پیش مان. آخر هفته ای مامانی از شمال اومده بود خونه مون البته زیاد نموند و دیشب رفت ولی یه کم حرکات جدید و خنده های جدید و اخم های نو براش اومدم اونم خیلی کیف کرد. دایی جون رو هم که بخاطر مهمونی مامان زندایی از خونه ی پدرزن انداخته بودنش بیرون با علی کوچولو اومدن پیش ما.
به نظرم این هفته دیگه بابایی نره ماموریت و پیش ماست.
همه چی هم خوبه و آرومه
ما چقدر خوشحال

ادامه مطلب  

گذر  

یه سال از جداییمون گذشت ....
اتفقات عجیب زیاد ....
بی خبرم ازش .. البته برام مهم نیست 
اتفاقاتی که نس.. عظی... باعث شد بیفته و حکم 
دیدن زی... نور.... از تو ماشین . با دختر خواهرش ... صداش خیلی شبیه زندایی مین است 
باباشم که قصابه دیگه بدتر
نکنه اقوام باشن ؟ با زن دایی احس..ان یا زن دای حمیدش ؟؟؟؟
باید بچسبم به کارام ... اول پایان نامه ... بعد نوشتن دو تا کتاب
تابستون خیلی استراحت کردم
امروز رفتم ثبت نام بدنسازی ... الکی ... پشیمون شدم ... کاش باشگاه قبلی میرفتم به

ادامه مطلب  

 

شب چارشنبه دایی علیرضا اومد.پنجشنبه هم رفتم مطب.خاله حلیمه و کژال و مامان اومدن سونو.کژال یه جوووگی هست ک نگو.والله.دکتر بهم 135داد.برای مانبزرگ دستمال توالت خریدم.مستقیم رفتم بالایی.سمیه و دیان هم بالایی بودن.خاله ستاره و زندایی هم بودن.شب بابا خونه قدم عمو دعوت بود..کلی از دست امیرعلی گله کردم.شب تو هال خوابیدم.چهخووابی دیدما.صبح مامان و امیر رفتن کارت کشیدن.منم اومدم بابلسر.شقی و دختر دایی و دختر خالش و مادرش هم بودن.ساعت دو بهنام اومد.تا سه

ادامه مطلب  

دلنوشته 16  

دیشب یه اتفااااااااقی افتاد خواب از سرم به کل پرید( یه بار دیگ ازین کارا کنی... یه بار دیگه منو تو عمل انجام شده قرار بدی من می دونم تو گلم )
اینقد بی انگیره شدممممم اصن حال و حوصله هیشکار ندارم...صبح به زور از تو رخت خوابم بلند شدم از روی اجباااااار... یه شنبه ها باید خونه رو تمیز کنم !!! چون طول هفته فرصت نمی کنم به خونه برسم...
همین جور که اهنگ گذاشته بودمو ظرفارو می شستم مامور آمار اومد در خونه رو زد... منم اصن حال و حوصله نداشتممممم ...درو باز نکردم..

ادامه مطلب  

 

 آذر از راه می رسد بیشتر از همیشه یاد محترم خانم می افتم. محترم خانم بانویی لاغر اندام،با چهره ای ظریف و بینی کشیده و موهایی بلند و مرتب و فرق گرفته، با انگشتانی نحیف و ناخن هایی زیبا، مهربان در عین حال باسیاست بود. مثل خیلی از زنان هم سن و سالش هم نبود زنان همسن و سالش بیشتر زمانشان را در جلسات انجمن و روضه و عبادت می گذراندند اما محترم خانم کمتر در این جلسات شرکت می کرد با این که دختر ملا بود؛ شاید هم از جلسات پدر آنقدر عایدش شده بود که خود را

ادامه مطلب  

شاه پسر عزیزم وارد 22ماهگی شدی95/01/04تا95/02/04  

روز هشتم عید بود دیگه ازشمال برگشتیم وبقیه عید رو تا 13بدر خونه باباجون بودیم خوش گذشت توام حسابی
شلوغ کاری کردی بالاخره بعداز مراسم جوجه کباب 13 بدر اومدیم خونه ی خودمون.
این بار زندایی جون موهاتو کوتاه کرد خیلی خوشگل شد آخ آرایشگره.
روز پدر هم در پیش بود 2 اردیبهشت 95. منم واسه مردای خونه کیک درست کردم و همگی جشن گرفتیم
راستی توی این ایام پسرگلم مریض شدی بخاطر اینکه توی گلوت هسته پرتغال گیر کرده بود بیرون روی شدید
داشتی مجبور شدم دوباره پوشکت

ادامه مطلب  

95/04/04تا95/05/04 دوسال و یک ماهگی  

پسرگلم توی ایام شبهای قدر هستیم روز21رمضان باباجونینا به همراه دایی جونینا افطار خونمون دعوت بودن
و رزا جون سرسره شو آورده بود کلی باهم بازی کردین زندایی جون هم واسه تولدت یه چادر مسافرتی
خوشگل برات آورده بود خاله جون و مامان جونی بهت پول دادن باباجون هم یه جفت صندل خوشگل برات گرفت
عکساشونو میذارم.البته کیک و گوسفند قربونیت موند واسه بعد.
هزارماشالله قدت بلندتر شده ودیگه میتونی برق آشپزخونه و اتاقهارو روشن کنی حرف زدنت هم در حد 
جمله های ب

ادامه مطلب  

سنگ زیرین آسیاب 12  

دادو هوارش که تموم شد یه متکا برداشت و رفت یه کنار دراز کشید .کل بدنم داشت میلرزید .تو خونه ما مانم اهل دادو هوار هست اما نه این طوری در کل ما خانواده اروم تری هستیم ...چن قاشق بیشتر نخورده بودم ,ولی اشتهام کور شد ...مامان مهدی بی توجه به شرایط  سفره رو مرتب کردو یه نون گذاشت تو سفره و گفت :سمیه تو غذاتو بخور 
-مرسی دارم میخورم 
بعد قاشق رو برداشتم و شروع کردم به بازی کردن با غذام چن تا قاشق هم الکی بردم سمت دهنم ,شهره متوجه شد با کنایه گفت :سمیه جان

ادامه مطلب  

No.115  

اوضاع به حدی قاطی پاطی شده که اصن تصورش ممکن نیست! پنجشنبه شب تولد یکی از دوستام کردان دعوت بودم درست وقتی از تهران خارج و تو ترافیک کرج به دام افتادیم دخترخالم زنگ زد که بابا و برادرش میتونن شب بیان خونه ما؟ خاله ام با خانوادش اومده بودن تهران و سه هفته ای تو بیمارستان بعد از جراحی سنگین بستری بود. دخترخالم کلا شبا هم همونجا میخوابید و بقیه چن روز خونه ما میومدن برا خواب و بعد رفتن خونه داییم. بعد من تو راه کرج بودم و اونام کلید نداشتن برن خون

ادامه مطلب  

سفره هفت سین  

سفره هفت سین
چند روزی بیشتر به عید نمانده ولی ما هنوز كرسی‏مان را جمع نكرده‏ایم. از بس هوای بیرون سرد است، حال می‏دهد تا خرخره بروی زیر كرسی و به ماجراهایی گوش كنی كه بابا از زمان‏های قدیم؛ از آن وقت‏ها كه خودش نوجوانی مثل من بوده، برایت تعریف ‏كند.
كتاب فارسی اول راهنمایی‏ام را كه توی دستم گرفته‏ام تا شعر چشمه وسنگ را حفظ كنم، یك طرف می‏گذارم و لم می‏دهم زیر كرسی و از بابا می‏خواهم از مراسم عید زمان بچگی‏هایش در شهر قم بگوید.
بابا خمیا

ادامه مطلب  

مرگ  

میدونید.اوایل که فهمیدم معاد نیست.خیلی گریه کردم.یه نگاه به دور و.ورم.کردم دیدم واقعا طالمانه است.من سالها تلاش کردم. عذاب کشیدم.صبوری پیشه کردم .که تهش این بشه؟دوستام هرچی خوندن تو.کنکور جواب دادنمن تو.چهار ماه مونده به کنکور فهمیدم چه بلایی سرم اومد.روز اخر از کوچکی خواستم گفتم اینارو.....گفت اگه .....دیگه.........همین! به همین راحتی.مرتیکه قاتل جنایت کار تو.چشام زل زد ولی از رو نرفت.اون منو شناخت.من دختر پاشاکلا

ادامه مطلب  

سنگ زیرین آسیاب 16  

عروسی تموم شد .قرار بود یه مدت طبقه وسط باشیم بعد بریم بالا اخه طبقه بالا خیلی کوچیک بود یه اتاق نه متری بود و یه راهرو باریک که مثلا اشپزخونه بود .همون طوریش هم هر کی میومد میدید کلی زیر لب غر ولند میکرد که یه دونه دخترشو ببین محمدرضا به کی داد اخر .این همه نظر میداد در مورد داماد این و اون و.....صدای خنده تمسخر امیزشون ادم رو ازار میداد .این جماعت کی قرار یاد بگیرن سرشون به کار خودشون باشه ...
مهمونای شهرستان هم رفتند دیگه دورو برمون خلوت بود شهره

ادامه مطلب  

چه سخته دل کندن!!!!  

هیچوقت فکر نمیکردم ی روزی از پدر مادرم بخوام جدا بشم!!!تنها چیزی که تو زندگیم هیچوقت منتظر اتفاق افتادنش نبودم این بوده که بخوام از شهر و دیار خودم برم...وقتی هم با همشهری خودم ازدواج کرده بودم هم کارش تو شهر خودمون بود و از همه مهمتر اینکه عاشق شهرمون بودیم!!!!
اما روزگار خیلی بازیها با آدم میکنه بعضی وقتا چنان قصه زندگی آدما ۱۸۰درجه!!!حتی تغییر میکنه که دهن آدم باز میمونه...خداکنه همیشه همه تغییرات زندگیمون،بالا پاییناش ته تهش به خوشی هاختم شه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام